گاهی یه روزایی مثل الآن که شیفتم و تنهام میشینم خیلی فکر میکنم،که زندگی چقدر میتونست متفاوت باشه.من رویاها و برنامه های زیادی داشتم فکر میکردم بزرگتر که شدم زندگی پر از شادی و آرامش ببشتری داشته باشم. اما زندگی اونطور که تصور میکردم پیش نرفت، همه چیز تغییر کرد، آدما تغییر کردن ، و من مجبور شدم یاد بگیرم قوی بمونم، حتی وقتی اصلا توانش را نداشتم. حالا به همه چی بیش از حد فکر میکنم،نگران آینده ام،از گذشته پشیمونم و یادم میره تو دوران حال زندگی میکنم.
برچسب:
نویسنده: متین جعفری
13 مهر روز خاکسپاری دوستم بود ، دوست دوران بچگیم بود، با اینکه ۱۵ سال پیش از محله مون رفتن و خبری ازش نداشتم، درست یه ساعت قبل از خاکسپاریش تو کانال ایتا اعلامیه اش را دیدم، هنگ کرده بوده بودم و همینجوری اشک از چشمام پایین می اومد، حس و حالم خیلی بد بود ، زود خودمو جمع و جور کردم و دکتر فیزیوتراپی اومد و کارم که تموم شد خودمو رسوندن، دوست داشتم خواب باشه، آخه جوون بود به هیچ کدوم از آرزوهایش نرسیده بود و چند ماه قبل مادر و خواهرش اومده بودن خونمون از یه
برچسب:
نویسنده: متین جعفری

در زمان حاضر ورودی درب دانشگاه مون دیدم یه پسره داره اعلامیه میچسبونه، از رو کنجکاوی رفتم جلو گفتم اعلامیه کیه، فهمیدم همکار مونه که چند ماه پیش بازنشسته شده، اشک تو چشام جمع شد و به دفعه شوکه شدم، و یاد شب های که با هم مینشیتیم و صحبت میکردیم افتادم، از برنامه هاش که بعد از بازنشستگی برام تعریف میکرد ، که اجل مهلت نداد و بر اثر سکته به رحمت خدا رفت روحت شاد همکار عزیز
برچسب:
نویسنده: متین جعفری